به من گفتی که دنیا رو ببینم
بدون تو مگه دنیاییم هست؟
تو این شب های دوری و صبوری
به غیر گریه کردن کاریم هست؟
به من گفتی که فردا روز دیگست
بدون تو مگه فرداییم هست؟
برای دستای سرد و ضعیفم
به غیر دستای تو جاییم هست؟
بجون تو دیگه جونی ندارم
تو نیستی که ببینی توی غربت
بدون تو چه جوری کم میارم
بجون تو بدون تو نمی شه
بدون تو دیگه چیزی نمونده
ازون لب های خندون همیشه
نیما نصرالهی
Sunday, December 20, 2009
Subscribe to:
Posts (Atom)
