اگر چه صدای گوش خراش مگس هایی که بر گرد کثافت دنیا جمع شده اند گوشمان را پر می کند
اگر چه کسی برای عشق دیگر دل نمی سوزاند
اگر چه شاید دیگر کسی برای بستن بند کفش دخترک یتیم به خود زحمت خم شدن ندهد
و بدون دستکش نمی توان به پسرک روزنامه فروش دست زد
و اگر چه انسان دیگر جز با حساب رسی به خود فرصت خوب بودن ندهد
اگر چه جهل و تعصب، ایمان و فریب
ذهن ها را از کار انداخته اند
و اگر چه خدا هم این روزها به بندگانش زور می گوید
اگر چه دروغ قلب ها را تسخیر کرده است
و برای صداقت باید بهانه ای داشت
و اگر چه می گویند که از این هم بد تر خواهد شد
اما ما هر دو می دانیم
خوب می دانیم
هنوز می شود
خنجر زهر آلود کینه را به جای پشت رفیق بر قلب سیاه نفرت کوفت
می شود نیمه شبی نان خود را به به قیمت لبخند محوی در چارچوبه ی صورت کثیف گدایی به او فروخت
و تا صبح گرسنگی خورد و خوش بود و خندید
هنوز هم می شود به چشمان غصه خیره شد، غم را به نظاره ایستاد و قهقه سر داد
هنوز می شود برای خنداندن لب غریبه ای اشک ریخت
هنوز می شود به گنجشک ها دانه داد و طلب کار نبود
می شود
خوب می دانی نازنینم
خوبی ها نمرده اند
اگر چه کسی برای عشق دیگر دل نمی سوزاند
و عشق را بازیچه ابلهان دیوانه می دانند
اگر چه رنگ ها تهی شده اند و خوبی ها راهی گورستان فراموشی انداگر چه شاید دیگر کسی برای بستن بند کفش دخترک یتیم به خود زحمت خم شدن ندهد
و بدون دستکش نمی توان به پسرک روزنامه فروش دست زد
و اگر چه انسان دیگر جز با حساب رسی به خود فرصت خوب بودن ندهد
اگر چه جهل و تعصب، ایمان و فریب
ذهن ها را از کار انداخته اند
و اگر چه خدا هم این روزها به بندگانش زور می گوید
اگر چه دروغ قلب ها را تسخیر کرده است
و برای صداقت باید بهانه ای داشت
و اگر چه می گویند که از این هم بد تر خواهد شد
اما ما هر دو می دانیم
خوب می دانیم
هنوز می شود
خنجر زهر آلود کینه را به جای پشت رفیق بر قلب سیاه نفرت کوفت
می شود نیمه شبی نان خود را به به قیمت لبخند محوی در چارچوبه ی صورت کثیف گدایی به او فروخت
و تا صبح گرسنگی خورد و خوش بود و خندید
هنوز هم می شود به چشمان غصه خیره شد، غم را به نظاره ایستاد و قهقه سر داد
هنوز می شود برای خنداندن لب غریبه ای اشک ریخت
هنوز می شود به گنجشک ها دانه داد و طلب کار نبود
می شود
خوب می دانی نازنینم
خوبی ها نمرده اند
