می خواستم بنویسم
حرفی برای گفتن نبود
شعری نوشتم از فروغ فرخ زاد
رمیده از کتاب اسیرـ فروغ 18 ساله بود که این کتاب رو چاپ کرد
رمیده
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیره گی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که بامن
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شگفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی هی

2 comments:
سلام جوون، خوبي؟ ميبينم كه بالاخره يه پست فارسي هم گذاشتي
ميبوسمت
http://siyahmast.blogfa.com/post-12.aspx
Post a Comment