Wednesday, June 18, 2008

فروغ

می خواستم بنویسم
حرفی برای گفتن نبود
شعری نوشتم از فروغ فرخ زاد
رمیده از کتاب اسیرـ فروغ 18 ساله بود که این کتاب رو چاپ کرد
رمیده
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیره گی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که بامن
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شگفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی هی