Monday, March 3, 2008

3:15 صبح روز یکشنبه
الان که این نوشته رو می نویسم ساعت 3:15 صبح روز یکشنبه است..
ایستگاه راه اهن تهران!
این موقع صبح تو یک شهر دیگه بازم چند تا اشنا دیدم
حس غریبی دارم!
شب خوبی بود.
یک خواب سنگین..........ولی کوتاه 4 ساعته
خیلی چسبید...
فکر می کنم تو این ساعت راه اهن شلوغ ترین جای تهران باشه
تضاد زیبای سکوت جاده های نمناک تهران با همهمه ی پر معنای ایستگاه....احساسمو قلقلک می ده!
صدای گوش خراش و تکراری پتک روی اهن به کسی اجازه ی خواب نمی ده .صدای اروم موسیقی پیش زمینه ی تلوزیون آدمای جور واجور و عجیب غریب.
برو بیا های غیر ضروری بوی سیگار بوی عطرصدای گریه ی بچه چهره های خواب الود چمدان های خیلی بزرگ و میون همه ی این ها صدای یک جیرجیرک تنها. یک لحظه مطمئن میشم تا حالا هیچ وقت اینجا نبودم از تجربه ی این حس مبهم وجودم لبریز از شوق میشه. شاید خیالاتی شده باشم!!!......................ولی خدا رو حس می کنم که تو گوشم میگه هنوز اول راهم
مامور راه اهن_مرد بزرگ جثه ای با موهای فرق وسط و کت و شلوار طوسی_ با زدن کلیدش روی صندلی ها
مردم رو از خواب بیدار می کنه
اینجای شهر خوابیدن هم ممنوعه . گویش ادم های دور و برم رو نمی فهمم
خوب که گوش می دم چند کلمه ای می فهمم
فکر کنم پسر کوچولو از باباش 200 تومن خواست اونم گفت : ندارم.
چشم ها مو به زحمت باز نگه میدارم می تونم از اینجاساعت 5 بزنم بیرون و برم کلاس
روز سختی پیشه رومه ولی مثل همیشه از دشواری ها استقبال می کنم........

No comments: