Sunday, March 2, 2008

ایستگاه راه اهن

اصطکاک خیس باران
با کف سرد خیابان
منو بیداری صبح
حجم اندوه فراوان
سبزیه خیس درختان
بوی نم در کوچه میدان
چشم من خواب الود
نفسم بی سامان
صبح زود و تن بی پیکر باد
شب من مانده هنوز خسته زین قصه ی شاد
پیکرم بی رمق است
استخوان شعرم
از بدی ها دمق است
منو خورشیدو طلوع و امروز
به غروبم نزدیک…….می روم تا فردا
تا شود باز جهانم تاریک
روح روز در تن این شهر شلوغ
شب خاموش تن روح من است
چشمه ی نور دلم….با خدا هم دشمن است
مسجد و صوت بلند قران
مردم گشنه ی در حسرت نان!
منو سیری و سکوت شکمم
من در این صبح شلوغ
تازه دیدم چه کمم…….
گریه ی مردم شهر
چشم من میسوزد
طفل در مانده ی بیمادرشهر
به کجا پس باید…….چشم ها را دوزد؟؟؟؟!!!

No comments: