کوچه ی تاریک و تنهای بی عبور ، آغشته به سکوت دلنشین شب معطر به حزن دلهره آور پاییز ، دست چروکیده ی تیره رنگ کم مویی به دیوارآجری تکیه داده شده است ، ساعت مچی قدیمی شبرنگ روی آن نیمه شب را نشان میدهد . کت و شلوار ساده ی سیاه رنگ خاک آلود دروزش ملایم باد آزادانه به احتزاز در می آید . موهای نرم خاکستری رنگ پیرمرد بر فراز پیشانی بلندش می رقصد . پیرمرد چند قدم از نور باریکه چراغ که از شکاف در خانه سنگ نما میهمان ناخوانده کوچه است فاصله دارد . چشمهایش محو تماشای هلال باریک ماه است ، چشمهایش را از ماه بر نمی دارد ، لبخندی مبهم و نامانوس که گویی برصورت غریبش ریشه دوانده است از زیبایی شگفت انگیز ماه خبر می آورد . چند قدم آنطرفتر ، پشت پنجره ی طبقه دوم خانه سنگ نما دختر سفید چهره ای پرده را کنار زده صورتش را به شیشه پنجره چسبانده ، چشمان درشت وترش ماه را زیر نظر دارند ، ماه سفید خوشبختی که سنگدلانه و بخیلانه خوشبختی اش را تا آن روز از دخترک ظریف انذام دریغ کرده بود ، موهای بلندش تاریکی شب را به سخره می گیرد . باد شدت می گیرد ، ابرهای اشغالگر ماه را می پوشانند ماه دیگر نفس نمی کشد ابرها آسمان را به تسخیر خود در آوده اند ، اما پیرمرد همچنان لبخندی از همان جنس بر لب دارد و کنجکاوانه با چشم های قهوه ای بی رمقش مسیر عبور ابرها را دنبال می کند گویی از ابتدا نیز به ماه نمی خندید. دخترک خیلی غمگین است ماهی را که با زیبایی خود او را به پشت پنجره کشیده بود از او گرفته اند . نگاه دخترک به درون اتاق منحرف می شود ، گرمای وسوسه انگیز تختخواب هم برایش جزابیتی ندارد. اشک ها با شتاب بیشتری گونه هایش را طی می کنند. هوا سرد است باد شدت می گیرد ، پیرمرد به پشت به دیوار تکیه میکند و غرق لذت گرمای آشنایی دوباره دستهایش می شود . قطره ی سرگردانی را احساس می کند که به نرمی به گونه اش فرود می آید . بوی باران در کوچه پیچیده است ، باران شدت می گیرد و به لبخند پیرمرد عمق می بخشد. دخترک دستانش را در توده ی انبوه موهای پر کلاغی اش فرو می کند و آسمان را با صدای بلند همراهی می کند ،در نظرش آسمان مرثیه خوان دل گرفته اش شده است و اما پیر مرد ، خیس و لرزان، با صدای بلند می خندد مشعوف ازپیوند زیبای آسمان و زمین و جشن بزرگی که گویی مدتها در انتظارش بوده
Saturday, February 9, 2008
کوچه
کوچه ی تاریک و تنهای بی عبور ، آغشته به سکوت دلنشین شب معطر به حزن دلهره آور پاییز ، دست چروکیده ی تیره رنگ کم مویی به دیوارآجری تکیه داده شده است ، ساعت مچی قدیمی شبرنگ روی آن نیمه شب را نشان میدهد . کت و شلوار ساده ی سیاه رنگ خاک آلود دروزش ملایم باد آزادانه به احتزاز در می آید . موهای نرم خاکستری رنگ پیرمرد بر فراز پیشانی بلندش می رقصد . پیرمرد چند قدم از نور باریکه چراغ که از شکاف در خانه سنگ نما میهمان ناخوانده کوچه است فاصله دارد . چشمهایش محو تماشای هلال باریک ماه است ، چشمهایش را از ماه بر نمی دارد ، لبخندی مبهم و نامانوس که گویی برصورت غریبش ریشه دوانده است از زیبایی شگفت انگیز ماه خبر می آورد . چند قدم آنطرفتر ، پشت پنجره ی طبقه دوم خانه سنگ نما دختر سفید چهره ای پرده را کنار زده صورتش را به شیشه پنجره چسبانده ، چشمان درشت وترش ماه را زیر نظر دارند ، ماه سفید خوشبختی که سنگدلانه و بخیلانه خوشبختی اش را تا آن روز از دخترک ظریف انذام دریغ کرده بود ، موهای بلندش تاریکی شب را به سخره می گیرد . باد شدت می گیرد ، ابرهای اشغالگر ماه را می پوشانند ماه دیگر نفس نمی کشد ابرها آسمان را به تسخیر خود در آوده اند ، اما پیرمرد همچنان لبخندی از همان جنس بر لب دارد و کنجکاوانه با چشم های قهوه ای بی رمقش مسیر عبور ابرها را دنبال می کند گویی از ابتدا نیز به ماه نمی خندید. دخترک خیلی غمگین است ماهی را که با زیبایی خود او را به پشت پنجره کشیده بود از او گرفته اند . نگاه دخترک به درون اتاق منحرف می شود ، گرمای وسوسه انگیز تختخواب هم برایش جزابیتی ندارد. اشک ها با شتاب بیشتری گونه هایش را طی می کنند. هوا سرد است باد شدت می گیرد ، پیرمرد به پشت به دیوار تکیه میکند و غرق لذت گرمای آشنایی دوباره دستهایش می شود . قطره ی سرگردانی را احساس می کند که به نرمی به گونه اش فرود می آید . بوی باران در کوچه پیچیده است ، باران شدت می گیرد و به لبخند پیرمرد عمق می بخشد. دخترک دستانش را در توده ی انبوه موهای پر کلاغی اش فرو می کند و آسمان را با صدای بلند همراهی می کند ،در نظرش آسمان مرثیه خوان دل گرفته اش شده است و اما پیر مرد ، خیس و لرزان، با صدای بلند می خندد مشعوف ازپیوند زیبای آسمان و زمین و جشن بزرگی که گویی مدتها در انتظارش بوده
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment