Sunday, February 3, 2008

گیر کرده ام

در تضاد خاکستری غیر عقلایی خوب و بد گیر کرده ام, در میان ملامت هر نفسم که مرا ز بودن بر حذر می دارد و شوق رسیدن به آنچه در مخیله دارم گیر کرده ام. هر لحظه اندکی بیش در مرداب تردید فرو میروم , مرداب حریصی که مرا جسورانه در خود میبلعد.زشتی های دور و برم زشتی های بی معنای پلاسیده ای که جایی برای وجودشان در دل پر شوق رسیدنم احساس نمی کنم مرا از نگاه به آبی لرزان آینده ی خوش منظر باز میدارند , گویی نمی توانم از کنار امواج خروشانی که مرا به کمک می خوانند و قصد دارند مرا در خود غرق کنند بی تفاوت بگذرم
دودلم , گیر کرده ام دل و عقلم مرا به دو منزلگاه متضاد می کشانند, دوده های سیاه و گردوخاک معلق در فضای اطرافم پاهایم را سست میکنند , انگار میخواهند مرا به غلطیدن در خاک وادارند هر چند هنوز چشمهایم به آسمان دوخته شده است.
تشویش و دلهره مرا به لبه پرتگاه ذلت و سقوط انسان به حیوان نزدیک می کند, هر چند تا قله ی خدا شدن چند قدمی بیش نمانده لرزشهای پلک روحم را حس می کنم که مرا تا خواب همراهی می کنند وزمزمه های دلنشین فریادهای از جنس خوابم در گوش های سنگینم جز پریشان خاطری چیزی به ارمغان نمی آورد
پلک هایم سنگینند زبانم نمیچرخد, قلمم نمی نویسد دلم گرفته است راه فراری نیست گیر کرده ام
پاهایم می لرزند , لرزشی از جنس نامطلوب ضعف لرزشی که بوی کهنگی میدهد
زمین خوردن من در چند قدمی مقصد غم باره ایست که ذهن پریشانم راآشفته تر می کند چشم های خشکم به دریای پر از آب می نگرند و پاهای بی رمقم جز به در هم شکستنم نمی اندیشند
در میان خودم و خودم گیر کرده ام
در میان خوب و بد

1 comment:

Anonymous said...

nemidunestam enghadre farsi ro ghashang minevisd aghaye nasrollahy , be omide didar
Farzane Mohamadi doost (your student)